![]() |
آزادتر از هر چه پرنده |
|
نویسندگان gole maryam آرشیو من لینک دوستان
همزاد راستين عشق عليه السلام اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب وبلاگ دوست یابی آمار وبلاگ : RSS 2.0
|
یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦ عزیز رفته سفر ... تمنا یم همه این است ای تصویر رویایی برای خواهش اشكم بمان در قاب چشمانم
کاش می شد به تو گفت: که تو تنها سخن شعر منی کاش می شد به تو گفت: که تو برای دل نومید منی کاش می شد به گفت: تو مرو دور مشو از بر من،تو بمان تا که نمیرد دل من ولی افسوس که من میدانم در بهاری زیبا ، در غروبی غمگین دل نومید مرا که به پایت بنشسته است زیر پا می نهی و می گذری... جمعه ٢٢ دی ،۱۳۸٥ ديگه انتظاری از هيچکی تو دنيا ندارم...!!! باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم می شود.آرام تلقین می کنم سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم حالم نه اصلاً خوب نیست تا بعد بهتر می شوم فکری برای این دلِ تنهای غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین خود را برای درکِ این صد بار تحسین می کنم این دردِ زردِ بی کسی بر شانه جا خوش کرده است از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم یا می برم یا باز هم نقش شکستی تلخ را در خاطرات سرخ خود با رنج آذین می کنم حالا نه تو مال منی نه خواستی سهمت شوم این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم ـ مریم حیدر زاده ـ سلام ! نمی دونم...مثل همیشه که هیچی نمی دونستم ! اول از همه به آزاده ی خوب و مهربونم تبریک می گم و براش بهترین ها رو آرزو می کنم و امیدوارم همیشه موفق و خوشبخت باشه... آزاده جونم تبریککککککککککککک... با تمامِ گلایه ها.درد و دل هام.خنده هام.گریه هام همراهم بودید و ازتون ممنونم؛ هر چند که خیلی هاتون زحمت یه پیام گذاشتن رو هم به خودتون ندادید و فقط ناظر تشریف داشتید از علیرضای عزیز ممنونم که پیشنهاد اولیه ی ایجاد این وبلاگ با اون بود و زحمت زدن استارت اولیه رو خودش کشید...ممنونممممممممممممممممممم... از مریم خوبم ممنونم که بعضی از متون از آنِ او بود...مرسییییییییییییییییییی... الآن احتیاج دارم که فرار کنم از همه چیز و همه کس... می خوام مثل یه پرنده ی واقعی پرواز رو تجربه کنم.می خوام رها بشم... راستی با خبر شدم یکی از دوستان در غم از دست دادن یکی از اعضای خونواده اش سوگوار است. تسلیت عرض می کنم و برای شادی روحش طلب استغفار می نمایم و برای بازماندگانش صبر جمیل از خدای خوبم تقاضا می کنم... دنیا همینه.یکی میاد.یکی میره... نمی دونم واقعاً خدا چه جوری با بنده هاش کنار میاد هفته ی پیش ریختند توی کوچه ی ما و دیش ها رو جمع کردند و دعوا و عصبانیت هم چاشنی اش بود. با خودم گفتم بخوان بیان شهر محل تحصیل من چند تا دیش جمع می کننند؟؟؟چون اون شهر سرشار از مؤمن و مؤمنه هست و همشون هم اعتقاد دارند که آقایون با ریش و قیافه ی مسلمون واقعی و خانوم ها با چادر و قیافه ی محجبه در خیابون باید از خدمات ماهواره در منزل برخوردار باشند!!!! نمی دونم ما تا کی فقط می خوایم ظاهرمون رو حفظ کنیم و نقش بازی کنیم و باعث بشیم که دیگران از دین و خدا و پیغمبر و ... زده بشند یا براشون سؤال پیش بیاد و شک کنند؟؟؟!!! ای وای... ای وای ... ای وای .... عجب صبری خدا دارد! برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت که خدا در ازل از اهل بهشتم نسرشت تو و تسبیح و مصلّا و ره زهد و صلاح من و میخانه و ناقوس و ره دیر و کنشت دلم خیلی گرفته از همه چیز خدایا! تنها تو هستی که می تونی به من کمک کنی. تو تنها کسی هستی که با تمام بدی هام منو قبول می کنی. خیلی وقتا یادم میره که همچون تویی دارم ولی تو همیشه به من توجه داری! خدایا! همیشه یاد من باش گرچه گناهکارم خب اگر بار گران بودیم رفتیم اگر... التماس دعا / یا علی... چهارشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٥ متاسفم برات ای دل ساده... همش تو فکر رفتنی دیگه نگات نمی کنم خیلی ازت بی خبرم دیگه صدات نمی کنم قهرمو بهتر می دونی قهرای من طولانیه گُلای دنیارم بدی آشتی باهات نمی کنم به این زودی سفارشام آب می شه از یادت می ره؟ از سفرم وقتی بیای فکری برات نمی کنم من تو رو خیلی دوس دارم کیه که اینو ندونه دروغ می گم اگه بگم شبا دعات نمی کنم تنهایی درد بدیه تنهام و خیلی منتظر تو نیستی اما به خدا شک به وفات نمی کنم قرار نبود تو بری و من از تو بی خبر باشم آخر نامه هام دیگه جونو فدات نمی کنم شعرای عاشقونمو می گم و پاره می کنم هم تو رو پیشم می بینم هم که تماشات می کنم بازی شطرنج چشات غرور شیشه ای مو شُست هم تو رو ماتت می کنم هم تو رو مات نمی کنم نمی شه عاشقت نبود آخه کسی مثل تو نیست نگاه به هیچ آسمونی به جز چشات نمی کنم بگو گناه من چیه که بی خبر موندم ازت مگه تو وقتی غم داری گریه به جات نمی کنم بگو چرا سفر می ری همش جاهای خیلی دور مگه خودم زندگیمو ماه شبات نمی کنم تا لحظه ی برگشتنت ستاره ها رو می شمرم عاشقی زندونه و من فکر نجات نمی کنم قهر و بهونه ی منو بذار به پای عاشقی محاله تو کاری بگی بگم برات نمی کنم *مریم حیدرزاده* ولی بدون من تو رو هیچ کجا حلالت نمی کنم
چهارشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٥ چرا...؟؟؟ براستي چرا باران مي بارد بر دريايي که خود مملو از آب است؟ آيا باران: اثبات وجود آسمان است ؟ آيا باران: تنها آسمان را بياد مي آورد؟ يا : به اوج انديشيدن را؟ چگونه مي توان به درک مفهوم باران رسيد ، بي آنکه خيس بود ؟ نمي دانم فقط شادم از اينکه آسماني بر سر دارم. کاش مي شد از وجود سقف بي نياز بود. کسي که بر سر خود سقف مي کشد محرم حريم ستارگان نيست... خاک، حريصانه تمام قطره هاي باران را مي نوشد. اي کاش : تنهايي مانيز مستعد نوشيدن اين همه پاکي بودند. ابرها دلگيرند اما : حامل پيام و انديشه هاي ژرف. ابرها دلگيرند اما: در روز هاي ابري دوست داشتن و به انتظار نشستن زيباتر است. چرا که مي ترسم: ديگر صداي باز شدن درب خانه را نشنوم. و آنکس که من به انتظار اويم ، ديگر نيايد . اما او خواهد آمد ... پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥ یلدایی دیگر... عمرتون صد شب يلدا،دلتون قده يه دريا،توي اين شبهاي سرما،يادتون هميشه با ما شب يلدا مبارك
جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥ می رسد روزی... مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار نامه هايي كه با درياي اشكت تر كني مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي بوته هاي وحشي گُل را ز غم پر پر كني مي رسد روزي كه صبرت سر شود درياي من آن زمان احساس امروز مرا باور كني...
خــــــدایــــــــــا.....چـــــــــــــرا؟؟؟؟؟؟؟ شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٥ خدایا... خدایا ... خدای خوبمممممممممممممممممممم... شبی یک کشتی بخار در حالیکه دریا را می پیمود گرفتار طوفان شد. کشتی چنان تکان می خورد که همه مسافران بیدار شدند. آنان وحشتزده از طوفان، تسلط بر خود را از دست داده بودند. برخی از آنان فریاد می کشیدند و عده ای دعا می کردند. دختر هشت ساله ی ناخدای کشتی نیز آن جا بود. سرو صدای بقیه او را از خواب بیدار کرد. از مادرش پرسید: مادر چی شده؟ مادر گفت که طوفانی غیر منتظره کشتی را فراگرفته است. کودک ترسیده پرسید: آیا پدر پشت سکان است؟ مادرش پاسخ داد: بله پدر پشت سکان است. دختر کوچک با شنیدن این پاسخ، دوباره به رختخواب بازگشت و در عرض چند دقیقه به خواب فرو رفت. باد همچنان می وزید و امواج خروشان پیش می آمدند، کشتی هنوز تکان می خورد اما دخترک دیگر نمی ترسید، چرا که پدرش پشت سکان بود...
آری پدر آسمانی همیشه پشت سکان است و زندگی ما را هدایت می کند... خدای خوبم؛ می دونم که هیچ وقت رهایم نمی کنی، من روح آزرده ام رو به تو تکیه میدم، من توان بستن قلبم رو به روی تو ندارم، می دونم که قول تو بیهوده نیست، می دونم سحرگاه اشک بیهوده ای نمی ریزه... می دونم که ... خدایا بابت کارای بدم شرمنده ام، بابت زمان هایی که می تونستم خوب باشم و نبودم، بابت تمام فراموشکاری هام در ارتباط با وظیفه هام، بابت زمان هایی که می تونستم دلی رو نشکنم و شکستم، بابت این که بعضی از مواقع فراموش کردم که تو همیشه همراه و یار و یاورم هستی و ناشکری کردم...
شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥ یا علی جان! مقتدای من تویی... باز هم قسمت شد بیام و از این جهت خدا رو شاکرم... امروز کلی حرف برای گفتن دارم... (1) اول از همه خدایا دمت گرممممممممممممممم، مرسی...مرسی...مرسی... ازت می خوام همون جور که چشم ظاهرم رو باز کردی، چشم باطنم رو هم باز کنی! (2) ـ به لیلای نوجوانیم! دیشب خوابم نمی برد ، نمی دونم چرا یهو یادش افتادم... یادش به خیر! چه عشقی داشتم نسبت بهش. باید اعتراف کنم یه جورایی می پرستیدمش و عاشقش بودم... میگن معمولا همه ی آدما عشق رو در یک زمان خاص تجربه می کنند؛ زمانی که بچه ها دور هم می نشستند و از دوست پسراشون و پسرهای فامیل و دوستان و آشنایان صحبت می کردند، من فقط به اون فکر می کردم، وقتی می اومدم خونه دعا می کردم تا زودتر فردا بشه و برم مدرسه تا ببینمش! دختر خوب و نازی که مربی امور تربیتی ما بود و من عاشقانه دوستش داشتم! شاید خنده دار باشه... ولی خوشحالم که در اون سن خاص باعث شد به راه خطا نیفتم و عاشق جنس مخالف نشم یادمه برای روز تولدم یه دسته گل زیبا بهم داد من روی ابرها سیر می کردم و فکر می کردم دنیا مال منه! (عشقه دیگههههههههههههه حالا هم خیلی ازش بی خبر نیستم، با کسی که دوستش داشته ازدواج کرده و با دختر شیرینشون زندگی عشقولانه ای دارند.هر جا هست بهترین ها رو براش از خدای خوبم آرزومندم و بهش میگم که هنوز دوستش دارم البته نه به شدت قبل و اون جور دیوانه وار! (۳) می دونید چیه؟ همه ی مشکلات مملکت ما حل شده و فقط مساله ی مهریه لاینحل باقی مونده! که برنامه ی الفبای مهربانی با لطف و از خود گذشتگی تمام به اون می پردازه!!! نمی خوام بی انصافی کنم، برنامه ی جذاب و قشنگیه... ولی... ولی می خوام بگم که انصاف هم چیز خوبیه! همون جور که افراد با مهریه ی بالا از هم جدا می شوند، افرادی هم هستند که با یک عدد لباسی که بر تن دارند و با میزان مهریه ی کم از هم جدا می شوند... کاش همون طور که رفتند و از داخل زندان از کسانی که برای نپرداختن مهریه در زندان به سر می برند فیلم گرفته اند ،با خانوم هایی که ماهانه یک عدد سکه دریافت می کنندـ بابت فقیر بودن همسر!ـ به صحبت می نشستند! آقا جون این دوره و زمونه که آقایون زرنگ شدند تا خانوم طلب مهریه می کنه آقا سریع تمام داراییش رو به نام بستگان درجه ی یک می نماید و بعد با مراجعه به دادگاه در کمال مظلومیت!!! ناتوانی مالی خود را به اثبات رسانده و شروع به گله از این زن نافرمان و موقعیت نشناس خود می کند... یا هستند خانوم هایی که علاوه بر نگرفتن مهریه ی خود با بخشیدن کل جهیزیه .با فداکاری و احساسی مثال زدنی!! و اتیکت عاطفه ی مطلق همراه با مهر سرشار مادری و سربلندی از این بابت! کل داشته ها و نداشته هایشان را با ثمره ی زندگیشان معاوضه می نمایند... خلاصه ما که تکلیف خودمون رو ندونستیم (۴) عحب شب قدر باحالی بود، نتونستم از مراسم احیای دانشگاه استفاده کنم حالم حسابی گرفته بود، فکر کردم خدا نخواسته و از این بابت داشتم می مردم همش با خودم فکر می کردم که کجای کار خطا رفتم که این جوری شد ؟؟؟ تا اینکه اومدم خونه و تنهایی با برنامه ای که مستقیم از حرم امام رضا(ع) پخش می شد احیا گرفتم، خیلی حال داد خیلی، خدایا دمت گرم بازم ممنون دوباره با خودم با خدا با زندگی ... آشتی کردم! خدایا به حرمت همین شب ها توی دل همه ما مـــعـرفـــت و مـــهــربـــونـــی و وفــــــــــــــــــــا و ... قرار بده (۵) سرخی آن سجاده، شهادت داد که عدل و نماز و خدا در علی خلاصه بود! شهادت مولی الموحدین امیر المومنین علی (ع) بر همه ی عاشقان آن حضرت تسلیت باد... در این شب های معنوی ما رو از دعای خیرتون بی بهره نذارید/ یا علی... سهشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥ پس من چی میشم؟؟؟ بارها وقتی داشتم می افتادم دستم رو گرفتی، بارها غرور گمشده ام رو به من برگردوندی، بارها صدات کردم و به حرفام گوش کردی، بارها حتی صدات نکردم و تو همه حرفای دلم رو شنیدی و دلم رو شاد کردی و بارها ... اما ... اما حالا هر چی تلاش می کنم،من رو نمی بینی یا شاید هم یه طور خاص می بینی. منتهای تلاشم رو می کنم تا این جور نباشه، اما انگار فایده ای نداره... دوران بدی رو می گذرونم، لحظات غمگینی رو تجربه می کنم...فکر می کردم الآن هممون قوی تر از گذشته ایم، فکر می کردم میشه دل شکستگی ها رو برطرف کرد، اون اشک ها، اون محبت های نافرجام، اون روزهای بی امید، اون هیجان های ناکام... ولی انگار باز هم اشتباه کردم، باور کن نمی خوام گله کنم... ولی یه جوری هستم، یه جور خیلی دلگیرم...هیچ انگیزه ای نمونده، یه جورایی میخوام فرار کنم... از من، از تو، از همه چیز و همه کس...احساس میکنم همه جی تموم شده... هیچ چیز وجود نداره، هیچ چیز وجود نداره که برای ادامه ی زندگی ارزش داشته باشه...میخوام برم اون بالا، همون جایی که هم دوست و هم دشمن، تا آخر زمان با هم هستند.می خوام برم پیش اون خدایی که که تنها یه دونه هست برای تمام دنیا... من هیچ اطلاعاتی نمی خوام از جانب تو داشته باشم، نمی خوام این بار روی دوشم باشه، از این وضعیت اصلا خوشم نمیاد، از این اخبار سیر شدم، نمی خوام وضعم بدتر از این بشه، همه ی این حرفا یه جوری تکرارین... نمی دونم چرا جدیدا یه کارایی میکنی که شیطون بهت می خنده و فرشته ها ازت رو برمی گردونند و گریه می کنند... کاش با من حرف میزدی و آرومم می کردی، کاش به من نگاه می کردی، اون چیزی رو که می بینم باور ندارم، اون چیزی رو که می شنوم باور ندارم، واقعا میخوای بری؟؟ و وقتی بروی، باقی زندگیت را، گریان خواهی بود و خندان، در حسرت زندگیمان، آن گاه که رفته باشی... اما... پس من چه می شوم؟؟؟؟ پس... چهارشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٥ بال های شکسته... چگونه مي تواني سوز دلي كه ايجاد كردي را التيام بخشي؟ خدایا! رهایم کرده ای خدایا! چرا رهایم کرده ای؟ خدایا! آیا رهایم کرده ای؟ چرا بغض ها مرا برای گریستن یاری نمی دهند؟؟من دلم گریه می خواهد... چهارشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٥ جدایی هاااااا... چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما همیشه منتظریم و کسی نمی آید صفای گمشده آیا بر این زمین تهی مانده بازمی گردد؟ اگر زمانه به این گونه ــ پیشرفت این است مرا به رجعت تا غار ــ مسکن اجداد مدد کنید که امدادتان گرامی باد همیشه دلهره، با من همیشه بیمی هست که آن نشانه ی صدق از زمانه برخیزد و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد همیشه می گفتم چقدر مردن خوب است چقدر مردن ــ در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است ــ خوب است... ــ حمید مصدق ــ یکشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٥ تنهای تنها... با همه خون دل و سوز درون ، خاموشم که لبم دوخته است، آنکه دلم سوخته است! " رهی معيری " شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥ ترس ... هرگز! همه چيز روبراه است و من هنوز از دست نرفته ام، برای يافتن نشانی از يک زندگی جديد، چيزی برای خواندن يافته ام، بعضی ها بازی را خيلی سخت می گيرند، و کسانی هم هستند که به راحتي، بارهای بار بازی کرده اند، ولی من هنوز اين جا هستم و تسليم نمی شوم، و کار را به پايان می رسانم؛
به هر قيمتی که شده ... بايد بجنگم، برای ساختن يک دنيای بهتر ... و سر و سامان دادن به آن، و آن گاه که تنها می شوم ... و آخر شب است، دستم را دراز می کنم و تو درست اين جا در کنار مني؛
وقتی همه چيز از دست رفت، تو مرا ياری می کنی تا ادامه دهم، دستم را می گيری و به من جان تازه ای می بخشي، تو با عشق و محبت دستگيريّم می کني، وای ... اگر تو در کنارم نبودي، من چه می کردم؟؟
هر آن چه به آن نياز است، در خود دارم ... تا جنگ را ببرم، و دنيايی بهتر بسازم و سر و سامانش دهم، اما آن گاه که تنهايم و آخر شب است، درست در اوج نوميدی و ترس از فردای ناشناخته، دستم را دراز می کنم و تو درست در کنار منی
سعی می کنم دنيايم آرام و بی دغدغه باشد، اما گاه که ابرهای تيره مرا در بر می گيرند، آن ها را به اعماق شب هدايت می کنم، و ديگر نمی ترسم! وقتی که نمی توانم بخوابم و به ماه خيره می شوم، به صدای قلبم گوش می دهم که تو با من سخن می گويي، تا بدانم با مني، و عشقی که به من می دهي، مرا از فروپاشی باز می دارد؛ ديگر نمی ترسم، تو نزديکي، تو اين جايی... هميشه در قلب منی! هميشه اينجايی و من دوستت دارم... ***** ***** ***** ***** سلام ياران صميمی و همراه! اول از همه سال جديد رو با تأخيری نسبتا طولانی!! "سال نو مبارک!" تصميم داشتم برای بلاگم جشن تولد بگيرم ولی حتی فرصت نشد يه تبريک خالی هم بهش بگم! "بلاگ عزيزم!تولد يک سالگيت مبارک!" اولين متنی رو هم که ملاحظه می کنيد برای خدای خوب و مهربونم نوشتم که بهش بگم : "خدای خوبم! ما نوکرتيم، هوای ما رو بيشتر داشته باش پاينده باشيد... تا بعد! شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٤ آه ... ه ... ه ... چه سرنوشتِ غم انگيزي كه كِرمِ كوچكِ ابريشم
تمامِ عمر قفس مي بافت، ولي به فكرِ پريدن بود .... دوشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٤ من قاتلم؟؟!! بابا جون، منم آدمم هر كسی توی دنيای خودشه و نظر خاصی داره و توی دلش يه چيزی می گذره، خلاصه هر كاری هم انجام بدی حرفی برای گفتن دارند ميری دكتر برای آزمايش دو بشكه خون ازت می گيرن، بعد كه ميای خونه صاحبخونت ميگه :" اِ ،خون دادي؟مبارك باشه،كی به ما شيرينی ميدي؟؟!! هر كسی توی دنيای خودش سير ميكنه،يكی ميگه مبادا ازدواج كنی ها، اون يكی ميگه ديوونه تا وقتی ازدواج نكنی سر و سامون نمی گيري،اون يكی يك نفرو معرفی می كنه و ميگه مورد خوبيه؛ پسره فوق ليسانسه!!! و جواب درستی نمی تونه بهت بده كه حتی توی چه رشته ای تحصيل كرده!! اون يكی ميگه تو فقط به من بله رو بگو انتقاليت رو جور می كنم! يكی ميگه با پول مرده زنده ميشه،پس طرفت حتما بايد پولدار باشه... تازه جالب تر از همه اينه كه وقتی عصر جمعه هست و دلت گرفته و توی اين غربت خفن گير افتادی و دلت ميخواد به آسمون و زمين دری وری بگي! صاحبخونت بياد پيشتو بگه مريم جان! خانم دوست شوهرم می خواد بياد اينجا تو رو ببينه برای پسرش!!! نتيجه ی تمام اين اتفاقات در عرض حدودا ۱۵ روز اين ميشه كه عين ديوونه ها راه ميری با خودت حرف ميزنی و می شنوی كه در موردت ميگن:" آخی! طفلكي، شدت آفتاب زياد بوده زده به سرش!! " و نتيجه ی كلی اين ميشه كه بايد داد بزنی و بگی :" م...ن...قا...ت...لم ! قاتل تمام آدماي! دور و برم ــ قابل توجه كسانی كه سريال و خداوند عشق را آفريد ... را نديده اند(خانومه، شوهرش رو ديگه دوست نداشت و به قول خودش اونو توی قلبش كشت و می گفت من قاتل شوهرم هستم!) ــ چون ديگه هيچ كس رو دوست ندارم و به هيچ كی اعتماد ندارم! خلاصه الان ديگه خيلی خسته ام،اين هفته هم كه كلاسا تمومه و ما هم ميريم پيش اهل و عيال! تا بعد ... سهشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤ ترديد و ديگر هيچ ... اتفاقی در شرف وقوع است، من می دانم! همه ی مردگان در سطح شهر در حركتند و تك تك در رفت و آمد كاش به ياد داشته باشم زمانيكه غروب خورشيد را به مزايده ميگذارم از مرده های شهر دعوت به عمل آورم تا در مزايده ی طلوع خورشيد مرا از ياد نبرند !.... شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٤ نهايت همه چيز حسرت است،حسرت ... بــه يـــاد روزهـــاي بــي قـــــراري چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٤ خونخواهي آب جاده و اسب مهياست، بيا تا برويم
كربـــــلا منتظر ماسـت، بيا تا برويم ايستاده ست به تفسير قيامت زينب آن سوي واقعه پيداست، بيا تا برويم ×××× خاك ـ در خون خدا ـ مي شكفد، مي بالد آســمان غرق تماشاست، بيــــا تا برويــم تيغ ـ در معركه ـ مي افتد و بر مي خــيزد رقص شمشير چه زيباست، بيا تا برويم! از سراشــيبي تـــرديد اگر برگرديم عرش زير قدم ماست، بيا تا برويم دست عباس به خونخواهي آب آمده است آتــــش معركه بر پاست، بيــــا تـــا بـــرويــم زره از موج بپوشيم و ردا از تـوفان راه ما از دل درياست، بيا تا برويم كاش، اي كاش! كه دنياي عطش مي فهميد آب، مـــهريه ي زهــــــراست، بيــــــا تا برويـم ×××× چيزي از راه نمانده ست، چرا برگرديم؟ آخر راه همين جاست، بيـــا تا برويـــم فرصتي باشد اگر، باز در اين آمـد و رفت تا همين امشب و فرداست، بيا تا برويم "ابوالقاسم حسينجاني" دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤ براي هيچ كس... به دوستي كه تا به خود آمد و چشم باز كرد، بازنده بودن را با تمام وجود لمس كرد... چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤ يلدا مبارک... میگن شب يلدا هر آرزويی کنی برآورده می شه هر چند که من امشب خيلی غمگينم بهترين ها رو براتون از خدای خوبم می خوام،هرچند اون با من قهره ولی من که باهاش قهر نيستم!!!!!!!!!!! خلاصه موفق و شاد و سلامت و خوشبخت باشيد و امشب به همتون خوش بگذره و ... شادی هايتان به بلندی امشب و غم هايتان به کوتاهی امروز باشه؛
راستی فال حافظ يادتون نره
|
|
![]() |
||
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |